چاپ خبر
علوم و معارف اسلامی شهید مطهری - تهران دوشنبه, ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
روایت فتح
"بسم الله الرحمن الرحیم "
در آسانسور که باز شد و رو به رو چهارچوب ورودی خانه قرار گرفتیم چهره ی خندان و بشاش صاحب خانه زود تر از کلامشان به استقبالمان آمد و آن حس مخفی معذب بودنی که تا قبل از آن در دل داشتم بارش را گذاشت روی کولش و تا آخر مراسم از وجودم رفت که رفت انگار نه انگار که اولین بار است در این خانه اوقات میگذرانم و اولین بار است اهالی خانه را زیارت کرده ام. بلافاصله بعد از سلام و علیک و احوالپرسی با خانم های خانه، چشمم به میز بزرگ قهوه ای رنگی خورد که در خودش عکسهای روزگار حضور سردار را جای داده بود و من هم که اصلا آمده بودم برای ثبت و ضبط همه چیز هنوز ننشسته گوشی ام را برای عکاسی از هر چیزی که نشانه ای از شهید داشت در آوردم. علاوه بر آن میز که باید ساعت ها به تک تک عکسهایش خیره میشدی و تا عمق نگاه صاحبانش را واکاوی میکردی، طرف دیگر خانه هم پر از عکسها و یادگاری ها بود. پای مصنوعی کار کرده ی خاک گرفته ای در محفظه ی شیشه ای، چفیه، عصا، و هر طرف که سر می‌چرخاندی عکسهای رهبر شهید و رهبری که حالا سایه ی سرمان است زینت خانه شده بودند. یکی هم نبود به من بگوید لااقل از اهل خانه اجازه بگیر بعد از همه جا عکس برداری کن. پذیرایی که شدیم و بیشتر بچه ها که آمدند با یک دعای توسل شروع کردیم و بعد گوش جانمان را سپردیم دست همسر شهید تا با خاطراتشان کمی گرد و غبار از سر روی دلمان بتکانند. خانم محقق  اول از همه با دغده مندی و سرشلوغی شهید که هیچ وقت ایشان را از وظایف مختلف فردی و اجتماعی و خانوادگی باز نمیداشت و همیشه همه ی کارها سر جایش قرار میگرفت شروع کردند و همان اول کار تیر خلاص عذاب وجدان به من اصابت کرد در کسری از ثانیه، به ساعتی قبل از حرکتم به سمت خانه ی شهید برگشتم که با انبوهی از کارهای نکرده دست به یقه شده بودم و تقصیر را گردن زمین و زمان می انداختم و دکمه غر زدن مداومم را فعال کرده بودم... خانم شهید همان اول کار، تیر را به هدف زده بودند... صحبت هایشان شیرین بود اصلا هر چیز که ما را به مجاهدین واقعی که همان "احیاء عند ربهم یرزقون" بودند کمی نزدیک می‌کرد برای من زمین گیر، شیرین بود. 
ایشان از هر ویژگی اخلاقی ای که یک انسان رشد یافته در سختی های دنیا در وجودش دارد -که طبعا سردار محقق هم از همان دست بود-گفتند. از اخلاق خوب، دست گیری و خیر خواهی و اراده‌ای که شهید را تا بالای ساختمان پر از پله با یک پای مصنوعی می‌کشاند و وقتی بحث را کمی عرفانی کردند، اشک ها کم کم جاری شد. اما تمام این لحظات سپری شده را یک طرف میگذارم و آن چند جمله ای که دختر شهید به عنوان حسن ختام به ما گفتند را یک طرف! دختر شهید  ما را بردند تا آخرین دیدارشان با پدر. اینجا را از زبان خودشان میگویم که :" به پدر گفتم حالا که دارید میروید ( و شرایط خطرناک است) چند جمله به عنوان وصیت به ما بگویید. ایشان گفتند : حجابتان را حفظ کنید، پشتیبان ولایت فقیه باشید و *بدانید اسرائیل قطعا نابود میشود ...!* " بله سردار وقتی که سپاه حق جانفداهایی مثل شما دارد که در نور الهی خود را غرق کرده و برای فدا شدن در راه او روزشماری میکنند، قطعا اسرائیل نابود می‌شود. انشالله ... 
(دیدار با خانواده ی شهید حاج حسن محقق که در جنگ دوازده روزه طی حملات اسرائیل به شهادت رسیدند؛ 1 اردیبهشت 1405)
انتهای پیام/.